روزی به رهی مرا گذر بود

خوابیده به ره جناب خر بود

از خر تو نگو که چون گوهر بود

چون صاحب دانش هنر بود

گفتم که جناب در چه حالی

فرمود که وضع باشد عالی

گفتم که بیا خری رها کن

ادم شو بعد از این صفا کن

گفتا که برو مرا رها کن

زخم تن خویش را دوا کن

خر صاحب عقل و هوش باشد

دور از عمل وحوش باشد

نه ظلم به دیگری نمودیم

نه اهل ریا و مکر بودیم

راضی چو به رزق خویش بودیم

از سفره کس نان نه ربودیم

دیدی تو خری کشد خری را

یا انکه برد ز تن سری را

دیدی تو خری که کم فروشد

یا بهر فریب خلق کوشد

دیدی تو خری که رشو خوار است

یا بر خر دیگری سوار است

دیدی تو خری شکسته پیمان

یا انکه ز دیگری برد نان

 خر دور ز قیل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

خر معدن معرفت کمال است

غیر از خریت ز خر محال است

تزویر وریا و مکر و حیله

منسوخ شده است در طویله

دیدم سخنش همه متین است

فرمایش او همه یقین است

گفتم که ز ادمی سری تو

هرچند به دید ما خری تو

بنشستم ارزو نمودم

بر خالق خویش رو نمودم

ای کاش که قانون خریت

جاری بشود به ادمیت

 



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 16:30 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن ؛ وقتی جماعت خودش هزار رنگ باشد.

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 2:18 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
به اندازه ی باورهای هر کسی ؛ با او حرف بزن
 
بیشتر که بگویی ، تو را احمق فرض خواهد کرد . .
موضوعات مرتبط: جملات زیبا

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 2:7 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
زندگی مثل آب توی لیوانه ترک خورده میمونه
 
بخوری تموم میشه
 
نخوری حروم میشه
 
از زندگیت لذت ببر چون در هر صورت تموم میشه . . .

موضوعات مرتبط: جملات زیبا

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 2:4 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند و دوباره بیاموزند (الوین تافلر)

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 2:2 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
اگر از حال من پرسی به جز دوری ملالی هم اگر باشد تو خوش باشی خیالی نیست نمیدانم که نامم مانده در یادت ولی این را بدان هرگز خیالم از تو خالی نیست

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 1:55 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
نانوا هم جوش شیرین میزند بیچاره فرهاد

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 1:17 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
یک شب من و بخت و شادی و غم با هم
کردیم سفر به ملک هستی ز عدم
چون نوسفران به نیمه ره بخت بخفت
شادی ره خود گرفت و من ماندم و غم


تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393 | 23:53 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
 

دیشب گل من غنچه ی خاموش که بودی؟

تا وقت سحر تنگ در آغوش که بودی؟
من بی خبر از شیون و غوغای تو بودم
ای گل تو به یاد لب خاموش که بودی؟
دور از من غمدیده کنار که نشستی؟
در پرتو مهتاب هم آغوش که بودی؟؟؟
       


تاريخ : یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 | 20:14 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
بیخودی پرسه زدیم صبح مان شب بشود

بیخودی حرص زدیم سهم مان کم نشود

ما خدارا با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم

ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم

ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم

از شما میپرسم ما که را گول زدیم (دکتر علی شریعتی)


موضوعات مرتبط: شاعر شعر شدن کاری نیست/شاعر شعر شعور باید بود

تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 3:51 | نویسنده : حسن پورقنبری قاضیانی |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.