پیر خرد یک نفس اسوده بود .خلوت فرموده بود کودک دل رفت و دو زانو نشست مست مست.گفت تورا فرصت تعلیم هست؟گفت هست.گفت:که ای خسته ترین رهنورد سوخته ساخته گرم و سرد بر رخت از گردش ایام گرد چیست برازنده بالای مرد؟ گفت: درد
گفت چه بود این همه دانندگی راست ترین راستی زندگی. پیر که اسرار خرد خوانده بود سخت در اندیشه فرو رفته بود.ناگه از شاخه ای افتاد برگ گفت مرگ
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 0:43 توسط حسن پورقنبری قاضیانی
|